بی‌اعتبارسازی درمانگر در انتقال پارانویید

 

 

بی‌اعتبارسازی درمانگر در انتقال پارانویید

دانایی، تهدید و تنظیم فاصله در رابطهٔ درمانی

نوشته شیما غلامرضایی

این مقاله به بررسی بی‌اعتبارسازی یا کم‌ارزش‌سازی درمانگر در انتقال پارانویید می‌پردازد. نقطهٔ آغاز بحث، نقد گزارهٔ بالینیِ مطلقی است که بر اساس آن «بیمار پارانویید همیشه درمانگر را بی‌ارزش می‌کند». چنین گزاره‌ای، تفاوت میان ساختار روان‌پریشانه، سازمان شخصیت پارانویید، حالت‌های موقتیِ بدگمانی و دفاع‌های پارانویید را نادیده می‌گیرد و ممکن است واکنش بیمار را پیشاپیش به یک صفت آسیب‌شناختی فروبکاهد. استدلال مقاله این است که بی‌اعتبارسازی درمانگر، هرگاه رخ دهد، می‌تواند چند کارکرد هم‌زمان داشته باشد: کاهش قدرتِ نسبت‌داده‌شده به دیگری، دفاع در برابر وابستگی، وارونه‌کردن تجربهٔ تحقیر، تنظیم فاصله با درمانگر و حفاظت از یک نظام معنایی که پرسش یا ابهام آن را تهدید می‌کند. با اتکا به صورت‌بندی فروید از فرافکنی و بازسازی واقعیت در پارانوییا، مفهوم موقعیت پارانویید–اسکیزوئید در کلاین، نظریهٔ حمله به پیوند در بیون و خوانش لکان از دانایی، دیگری و روان‌پریشی، نشان داده می‌شود که مسئلهٔ اصلی الزاماً «ارزش» واقعی درمانگر نیست؛ بلکه جایگاهی است که درمانگر در انتقال اشغال می‌کند. مقاله در پایان، دلالت‌های تکنیکی این صورت‌بندی را بررسی می‌کند: پرهیز از دفاع از خود، محدودکردن ادعای دانایی، شنیدن منطق تجربهٔ بیمار، حفظ چارچوب و استفادهٔ محتاطانه از تفسیر. هدف درمان بازگرداندن اقتدار درمانگر نیست، بلکه فراهم‌کردن رابطه‌ای است که در آن دانایی و نزدیکی کمتر به صورت نفوذ، کنترل یا تحقیر تجربه شوند.

واژگان کلیدی: پارانوییا، انتقال، بی‌اعتبارسازی، دانایی، دیگری، روان‌پریشی، رابطهٔ درمانی

مقدمه

درمانگر گاهی با بیماری روبه‌رو می‌شود که صلاحیت او را زیر سؤال می‌برد، گفته‌هایش را واجد نیت پنهان می‌داند، سکوتش را بی‌اعتنایی یا محاسبه‌گری تلقی می‌کند و هر توضیح او را شاهدی تازه بر فریب‌کاری‌اش می‌گیرد. در چنین وضعیتی وسوسه‌ای قوی پدید می‌آید: اینکه رفتار بیمار را به «بی‌ارزش‌سازی» نسبت دهیم و نتیجه بگیریم که او، به سبب پارانوییدبودن، ناگزیر درمانگر را تخریب می‌کند. این نام‌گذاری ممکن است بخشی از صحنه را توصیف کند، اما اگر جای تحلیل را بگیرد، همان چیزی را تکرار می‌کند که باید توضیح داده شود.

نخست باید پرسید: منظور از «پارانویید» چیست؟ آیا سخن از پارانوییا به‌عنوان شکلی از روان‌پریشی است، از سازمان شخصیت پارانویید، از یک موضع دفاعی یا از حالت موقتی بدگمانی در بحران؟[1] این سطوح یکسان نیستند و نمی‌توان از مشاهدهٔ بی‌اعتمادی یا خشم، مستقیماً ساختار روانی را استنتاج کرد. افزون بر این، بی‌اعتبارسازی فقط در وضعیت‌های پارانویید دیده نمی‌شود؛ در سازمان‌های خودشیفته، مرزی، افسرده و حتی در درمان‌های نوروتیک نیز ممکن است ظاهر شود. بنابراین پیوند میان پارانوییا و بی‌اعتبارسازی، پیوندی ضروری و یک‌به‌یک نیست.

پرسش بالینی دقیق‌تر چنین است: وقتی درمانگر در انتقال پارانویید بی‌اعتبار می‌شود، این حرکت چه مسئله‌ای را برای سوژه حل می‌کند؟ این تغییر پرسش، ما را از داوری دربارهٔ رفتار بیمار به بررسی کارکرد آن می‌برد. فرض اصلی مقاله آن است که بی‌اعتبارسازی می‌تواند تلاشی برای کاهش خطرِ دیگری باشد: دیگری‌ای که می‌داند، می‌بیند، تفسیر می‌کند و شاید قادر است به حریم سوژه نفوذ کند. در این معنا، اعلام اینکه «درمانگر چیزی نمی‌فهمد» صرفاً توهین نیست؛ ممکن است راهی برای خلع سلاح کسی باشد که دانایی‌اش تهدیدکننده شده است.

از «صفت بیمار» تا رخداد انتقالی

مفهوم انتقال یادآور می‌شود که رفتار بیمار را نمی‌توان مستقل از موقعیت درمان فهمید. فروید (1912/1958) انتقال را هم موتور درمان و هم مهم‌ترین عرصهٔ مقاومت می‌دانست. احساس‌ها و انتظارهایی که در رابطه با چهره‌های پیشین ساخته شده‌اند، در رابطه با تحلیلگر دوباره فعال می‌شوند؛ بااین‌حال انتقال صرفاً تکرار مکانیکی گذشته نیست. وضعیت کنونی، شیوهٔ حضور درمانگر و چارچوب نیز در شکل‌گیری آن سهم دارند.

بنابراین جملهٔ «بیمار درمانگر را بی‌ارزش می‌کند» اگرچه از نظر دستوری روشن است، از نظر بالینی ناقص است. این جمله بیمار را فاعل یگانه و درمانگر را گیرنده‌ای منفعل نشان می‌دهد. صورت‌بندی انتقالی می‌پرسد: درمانگر در این رابطه در چه جایگاهی قرار گرفته است؟ چه چیزی در مداخله، سکوت، غیبت، تغییر زمان جلسه یا حتی مهربانی او به نشانهٔ تهدید تبدیل شده است؟ بیمار با بی‌اعتبارکردن این جایگاه چه فاصله‌ای را برقرار می‌کند؟

مقالهٔ رابینز (Robbins, 2000) نشان می‌دهد که بی‌ارزش‌سازی می‌تواند درمانگر را به واکنش‌های شدید بکشاند: اثبات شایستگی، مقابله، کناره‌گیری عاطفی یا تلاش افراطی برای کمک. اهمیت این مشاهده در آن است که بی‌اعتبارسازی فقط محتوای گفتار بیمار نیست؛ میدان رابطه را سازمان می‌دهد. درمانگر ممکن است به‌تدریج همان احساس ناتوانی، تحقیر یا خشم را تجربه کند که بیمار قادر به تحمل یا بازشناسی آن نیست. در اینجا واکنش متقابل درمانگر نه حقیقت نهایی دربارهٔ بیمار، بلکه داده‌ای دربارهٔ صحنهٔ مشترک است.

فروید: فرافکنی و بازسازی جهان

بحث کلاسیک فروید دربارهٔ پارانوییا در مطالعهٔ موردی شربر شکل گرفت. فروید (1911/1958) کوشید سازوکارهایی را توضیح دهد که از طریق آنها یک تعارض تحمل‌ناپذیر دگرگون می‌شود و به صورت تجربه‌ای بیرونی بازمی‌گردد. مفهوم فرافکنی در این خوانش اهمیت محوری یافت: آنچه نمی‌تواند به‌مثابه تجربه‌ای متعلق به خود پذیرفته شود، از بیرون ادراک می‌شود. بااین‌حال، تقلیل پارانوییا به فرافکنی ساده است. اهمیت عمیق‌تر متن فروید در این ایده است که هذیان فقط محصول فروپاشی نیست؛ تلاشی برای ترمیم و بازسازی جهان نیز هست. آنچه از بیرون «بیماری» به نظر می‌رسد، برای سوژه ممکن است راهی باشد تا تجربهٔ ازهم‌گسیخته را دوباره قابل‌فهم کند.

از این منظر، بدگمانی نسبت به درمانگر ممکن است درون یک نظام معنایی منسجم عمل کند. اگر بیمار تجربه کند که دیگری قصد بهره‌برداری، تحقیر یا کنترل او را دارد، جزئیات رابطهٔ درمانی به شواهدی برای این ساختار تبدیل می‌شوند. تأخیر درمانگر، نگاه او یا یک پرسش ساده، دیگر رویدادی خنثی نیست؛ هر کدام در شبکه‌ای از دلالت‌ها جای می‌گیرند. تلاش مستقیم برای رد این معنا ــ «من هیچ قصد بدی ندارم» ــ لزوماً آن را از بین نمی‌برد؛ حتی ممکن است به‌عنوان تلاشی برای پوشاندن نیت واقعی تعبیر شود.

در چنین زمینه‌ای، بی‌اعتبارسازی درمانگر دو اثر دارد. نخست، اعتبار شاهدی را کاهش می‌دهد که ممکن است روایت بیمار را به پرسش بکشد. دوم، قدرت فردی را محدود می‌کند که به او توانایی دانستن یا نفوذکردن نسبت داده شده است. درمانگری که «نادان»، «بی‌تجربه» یا «فقط پول‌طلب» تعریف می‌شود، شاید هنوز آزاردهنده باشد، اما از دیگریِ مرموز و همه‌چیزدان کمتر خطرناک است.

روابط ابژه: دوپاره‌سازی، فرافکنی و بازگرداندن تحقیر

کلاین (1946/1975) اصطلاح «موقعیت پارانویید–اسکیزوئید» را برای توصیف سازمانی از تجربه به کار برد که در آن اضطراب آزار، دوپاره‌سازی ابژه و خود، و همانندسازی فرافکنانه نقش برجسته دارند.[2] در این وضعیت، جمع‌کردن جنبه‌های دوست‌داشتنی و نفرت‌انگیز یک ابژه دشوار است. دیگری ممکن است در لحظه‌ای نجات‌بخش و در لحظه‌ای دیگر کاملاً خطرناک، فریب‌کار یا بی‌ارزش تجربه شود.

این چارچوب کمک می‌کند بی‌اعتبارسازی را صرفاً نتیجهٔ «غرور» بیمار ندانیم. اگر وابستگی با آسیب‌پذیری و خطر آمیخته باشد، ارزشمندشدن درمانگر خود می‌تواند اضطراب‌آفرین باشد. هرچه درمانگر مهم‌تر شود، امکان فقدان، تحقیر، کنترل یا خیانت نیز بیشتر احساس می‌شود. پایین‌آوردن ارزش او می‌تواند وابستگی را قابل‌تحمل‌تر کند: «اگر او اهمیتی ندارد، از دست‌دادنش نیز اهمیتی ندارد.» در سطحی دیگر، بی‌ارزش‌سازی ممکن است تجربهٔ تحقیر را وارونه کند. سوژه به‌جای آنکه خود را کوچک، نادان یا در معرض قضاوت احساس کند، این موقعیت را به درمانگر واگذار می‌کند.

بیون (1959) در مفهوم «حمله به پیوند» نشان داد که در برخی وضعیت‌های شدید، نه فقط ابژه بلکه خودِ رابطه‌ای که میان تجربه‌ها معنا ایجاد می‌کند مورد حمله قرار می‌گیرد. کنجکاوی، فکرکردن و پیوندزدن می‌توانند خطرناک شوند، زیرا دانستن با درد، وابستگی یا فاجعه همراه شده است. در اتاق درمان، حمله به توانایی فهم درمانگر گاهی حمله به امکانِ پیوندزدن است: «میان گفته‌های من و معنایی که تو می‌سازی هیچ رابطه‌ای وجود ندارد.» این حرکت می‌تواند از سوژه در برابر معنایی حفاظت کند که هنوز تحمل‌پذیر نیست.

بااین‌حال، استفاده از مفاهیم کلاینی برای تمام بیماران بدگمان نیازمند احتیاط است. «دوپاره‌سازی» یا «همانندسازی فرافکنانه» نباید به برچسب‌هایی تبدیل شوند که هر مخالفت بیمار را بیمارگون اعلام می‌کنند. گاهی درمانگر واقعاً اشتباه کرده، مرزی را نقض کرده یا بیمار را درست نشنیده است. تحلیل انتقال زمانی معتبر است که امکان خطای واقعی درمانگر را نیز باز نگه دارد.

لکان: دیگریِ دانا چگونه به دیگریِ تهدیدکننده تبدیل می‌شود؟

در خوانش لکان، روان‌پریشی را نمی‌توان فقط با شدت نشانه‌ها یا مجموعه‌ای از دفاع‌ها تعریف کرد؛ مسئله به نسبت سوژه با زبان، قانون نمادین و دیگری مربوط می‌شود (Lacan, 1993). در انتقال نیز درمانگر صرفاً شخصی با صفات واقعی نیست؛ او در جایگاهی قرار می‌گیرد که بیمار به آن دانایی، قصد و قدرت نسبت می‌دهد. در درمان نوروتیک، فرض دانایی به تحلیلگر می‌تواند گفتار و تداعی را به حرکت درآورد. اما در وضعیت پارانویید، همین دانایی ممکن است شکل نفوذ پیدا کند: دیگری نه کسی که «فرض می‌شود چیزی بداند»، بلکه کسی است که بیش از حد می‌داند، نیت دارد و نشانه‌ها را علیه سوژه به کار می‌گیرد.[3]

پارانوییا غالباً با مسئلهٔ یقین پیوند دارد. این یقین را نباید با اعتمادبه‌نفس یا سماجت معمولی یکی گرفت. سوژه ممکن است در برابر معنایی قرار گیرد که از بیرون به او خطاب شده و برایش کیفیتی قطعی دارد. در چنین موقعیتی، پرسش درمانگر می‌تواند نه دعوتی به تداعی، بلکه بازجویی تجربه شود؛ تفسیر می‌تواند به معنای افشای یک دانش پنهان باشد؛ و سکوت می‌تواند علامت توافق، محکومیت یا نقشه تلقی شود.

از این منظر، بی‌اعتبارکردن درمانگر راهی برای ایجاد نقص در دیگری است. اگر درمانگر کامل، نافذ و همه‌چیزدان باشد، جایی برای پنهان‌شدن یا استقلال باقی نمی‌ماند. اما اگر او محدود، نادان یا حتی بی‌کفایت اعلام شود، تمامیت تهدیدکننده‌اش شکاف برمی‌دارد. این نکته جهت مداخله را تغییر می‌دهد: درمانگر لازم نیست با نمایش بیشتر دانش، اعتبار ازدست‌رفته را بازسازی کند؛ گاهی دقیقاً باید محدودیت دانایی خود را بپذیرد و اجازه دهد معنای تجربه از گفتار بیمار ساخته شود.

لکان در بحث درمان روان‌پریشی نسبت به قرارگرفتن تحلیلگر در مقام صاحب معنای نهایی هشدار می‌دهد. توصیهٔ مشهور او به «منشیِ فرد هذیانی» بودن، دعوت به تأیید محتوای هذیان نیست؛ دعوت به شنیدن دقیق، ثبت تمایزها و خودداری از تحمیل معنایی است که سوژه را بیشتر در معرض دیگری قرار دهد (Lacan, 1993).[4] درمانگر نه باید یقین بیمار را به‌سادگی تصدیق کند و نه با جدالی عقلانی آن را درهم بشکند؛ کار بالینی در فاصلهٔ دشوار میان این دو انجام می‌شود.

پنج کارکرد احتمالی بی‌اعتبارسازی

بر پایهٔ بحث‌های پیشین، می‌توان دست‌کم پنج کارکرد را از هم تفکیک کرد. این کارکردها ممکن است هم‌زمان حضور داشته باشند و هیچ‌یک بدون توجه به گفتار خاص بیمار قابل انتساب نیست.

۱. خلع سلاح دیگری

وقتی دانایی درمانگر به صورت قدرت نفوذ تجربه می‌شود، بی‌اعتبارسازی آن قدرت را محدود می‌کند. «تو چیزی نمی‌فهمی» می‌تواند به معنای «تو نمی‌توانی به درون من دسترسی پیدا کنی» باشد.

۲. دفاع در برابر وابستگی

ارزشمندبودن درمانگر، نیاز به او را آشکار می‌کند. اگر نیاز با خطر فقدان، بدهکاری یا سلطه همراه باشد، کوچک‌کردن درمانگر می‌تواند پیوند را بدون اعتراف به وابستگی حفظ کند.

۳. وارونه‌کردن تحقیر

بیمار ممکن است در برابر نگاه یا داناییِ فرضی درمانگر، خود را موضوع قضاوت احساس کند. با بی‌ارزش‌کردن درمانگر، جایگاه‌های تحقیرکننده و تحقیرشده جابه‌جا می‌شوند.

۴. حفاظت از یقین

درمانگر ممکن است پرسشی وارد کند که انسجام نظام توضیحی بیمار را مختل می‌کند. حمله به اعتبار او راهی برای بی‌اثرکردن پرسش و حفظ ثبات جهان است.

۵. آزمون دوام رابطه

گاهی حمله به درمانگر آزمونی است برای اینکه آیا رابطه در برابر خشم، بی‌اعتمادی و مخالفت دوام می‌آورد یا نه. این تعبیر نباید شتاب‌زده ارائه شود، اما می‌تواند به درمانگر کمک کند حمله را صرفاً شخصی تجربه نکند.

بن‌بست‌های متقابل درمانگر

بی‌اعتبارسازی معمولاً احساس‌هایی واقعی در درمانگر ایجاد می‌کند: شرم، خشم، تردید نسبت به توانایی حرفه‌ای، میل به متقاعدکردن بیمار یا میل به پایان‌دادن رابطه. این واکنش‌ها اگر اندیشیده نشوند، درمانگر را به یکی از چند بن‌بست می‌کشانند.

نخست، دفاع از صلاحیت است. درمانگر با ذکر مدارک، سابقه یا موفقیت‌هایش می‌کوشد ثابت کند بیمار اشتباه می‌کند. اما در منطق پارانویید، دفاع شدید می‌تواند نشانهٔ گناه یا فریب تلقی شود. دوم، تفسیر تهاجمی است: «تو مرا بی‌ارزش می‌کنی چون از وابستگی می‌ترسی.» حتی اگر این فرض درست باشد، بیان آن از جایگاه دانایی قطعی ممکن است تجربهٔ نفوذ را تشدید کند. سوم، انتقام ظریف است؛ سردشدن، کاهش انعطاف، طعنه، سکوت تنبیهی یا نسبت‌دادن هر اعتراض به بیماری. چهارم، تسلیم بی‌حدومرز است؛ درمانگر برای اثبات بی‌خطر بودن خود چارچوب را رها می‌کند و ناخواسته رابطه را پیش‌بینی‌ناپذیرتر می‌سازد.

مدیریت این وضعیت مستلزم آن است که واکنش متقابل به‌عنوان داده به کار رود، نه مجوز عمل. نظارت بالینی، بازبینی دقیق جلسه و تشخیص سهم واقعی درمانگر ضروری‌اند. درمانگر ممکن است واقعاً نامناسب مداخله کرده باشد. پذیرفتن خطایی مشخص با فروپاشی جایگاه حرفه‌ای یکسان نیست؛ اتفاقاً پذیرش محدودیت می‌تواند تصویر دیگریِ بی‌نقص و توطئه‌گر را کاهش دهد.

اصولی برای جهت درمان

نخستین اصل، پرهیز از عمومیت‌بخشی است. نمی‌توان هر بدگمانی را نشانهٔ روان‌پریشی یا هر نقدی را بی‌ارزش‌سازی دانست. تشخیص ساختاری باید بر تاریخچه، کیفیت زبان و تجربه، نوع یقین، رابطه با واقعیت و سیر طولی استوار باشد.

اصل دوم، حفظ چارچوبی روشن و قابل‌پیش‌بینی است. زمان، هزینه، شیوهٔ تماس و حدود محرمانگی باید تا حد ممکن صریح باشند. ابهام‌های قابل‌اجتناب می‌توانند مواد خام سوءظن شوند. روشن‌بودن چارچوب به معنای خشکی نیست؛ به معنای کاهش قدرتِ تصمیم‌های ناگهانی و شخصی درمانگر است.

اصل سوم، محدودکردن ادعای دانایی است. به‌جای «من می‌دانم چرا چنین می‌کنی»، می‌توان گفت: «به نظر می‌رسد پرسش من برای شما معنای دیگری پیدا کرد؛ می‌خواهم بدانم چگونه شنیده شد.» این صورت مداخله، تجربهٔ بیمار را جدی می‌گیرد بی‌آنکه محتوای سوءظن را تصدیق کند.

اصل چهارم، کار با جزئیات پیش از تفسیر کلی است. چه واژه‌ای، چه حرکت یا چه تغییری تهدیدکننده شد؟ بیمار دقیقاً چه چیزی را نتیجه گرفت؟ این نتیجه چه اثری بر بدن، فکر و رفتار او داشت؟ حرکت از جزئیات، فضای بیشتری برای تمایز ایجاد می‌کند و احتمال رویارویی مستقیم با یقین را کاهش می‌دهد.

اصل پنجم، تحمل بی‌اعتبارشدن بدون تلاش فوری برای ترمیم تصویر خود است. درمانگر باید بتواند موقتاً «درمانگر خوب» نبودن در ذهن بیمار را تحمل کند. این تحمل انفعال یا پذیرش توهین بی‌حد نیست؛ حفظ امکان فکرکردن در وضعیتی است که رابطه درمانگر را به واکنش وادار می‌کند.

اصل ششم، ارزیابی ایمنی است. بدگمانی گاه با خطر آسیب به خود یا دیگری، تعقیب، مصرف مواد یا محرومیت شدید از خواب همراه است. در این موارد، صورت‌بندی روان‌کاوانه جای ارزیابی روان‌پزشکی و برنامهٔ ایمنی را نمی‌گیرد.[5]

بحث

اکنون می‌توان به گزارهٔ آغازین بازگشت: «پارانویید همیشه درمانگر را بی‌ارزش می‌کند.» این جمله از سه جهت مسئله‌ساز است. نخست، یک پدیدهٔ ناهمگون را به هویتی ثابت تبدیل می‌کند. دوم، «همیشه» امکان مشاهدهٔ موارد مخالف و تحول رابطه را از بین می‌برد. سوم، مسئولیت بررسی میدان انتقالی را فقط بر دوش بیمار می‌گذارد و سهم جایگاه، گفتار و عمل درمانگر را پنهان می‌کند.

صورت‌بندی پیشنهادی دقیق‌تر است: در برخی انتقال‌های پارانویید، هنگامی که درمانگر در جایگاه دیگریِ دانا، نافذ یا تحقیرکننده قرار می‌گیرد، بی‌اعتبارسازی او می‌تواند وسیله‌ای برای کاهش تهدید، تنظیم وابستگی و حفاظت از انسجام تجربه باشد. این گزاره نه رفتار آسیب‌زا را توجیه می‌کند و نه نقد واقعی بیمار را بی‌اعتبار می‌سازد. مزیت آن این است که پدیده را به‌عنوان عملی دارای کارکرد می‌بیند، نه نقصی ذاتی در شخصیت فرد.

همچنین باید میان بی‌اعتبارسازی و اختلاف نظر تفاوت گذاشت. درمانگری که هر مخالفت را «مقاومت» و هر نقد را «فرافکنی» می‌نامد، از زبان نظریه برای مصون‌کردن خود استفاده می‌کند. چنین استفاده‌ای از روان‌کاوی می‌تواند دقیقاً تجربهٔ بیمار از دیگریِ خودبسنده و پاسخ‌ناپذیر را تأیید کند. نظریه زمانی بالینی است که امکان پرسش از خود درمانگر را نیز حفظ کند.

نتیجه‌گیری

بی‌اعتبارسازی درمانگر در انتقال پارانویید را نمی‌توان با فرمولی ساده توضیح داد. این حرکت ممکن است حمله باشد، اما حمله‌ای است که اغلب چیزی را نیز محافظت می‌کند: مرزهای سوژه، فاصله با دیگری، رهایی از وابستگی، گریز از تحقیر یا ثبات یک جهان معنایی. شناخت این کارکردها به معنای پذیرفتن بی‌قیدوشرط رفتار بیمار نیست؛ به معنای آن است که درمانگر پیش از پاسخ‌دادن، بپرسد این رفتار در اقتصاد روانی و در صحنهٔ انتقال چه می‌کند.

وظیفهٔ درمانگر پس‌گرفتن اعتبار خود از بیمار نیست. او باید بتواند جایگاه خود را از دیگریِ همه‌چیزدان، قاضی یا ناجی خالی کند؛ چارچوب را حفظ کند؛ خطای واقعی خود را ببیند؛ و بدون تصدیق یا درهم‌شکستن یقین بیمار، امکان تمایز و سخن‌گفتن را افزایش دهد. شاید نقطهٔ پیشرفت نه زمانی باشد که بیمار سرانجام درمانگر را «خوب» می‌داند، بلکه زمانی که درمانگر دیگر مجبور نیست یا همه‌چیزدان باشد یا کاملاً بی‌ارزش؛ و رابطه بتواند ابهام، محدودیت و تفاوت را بدون تبدیل فوری آنها به تهدید تحمل کند.

پی‌نوشت‌ها:

[1] در این مقاله «پارانویید» نام یک شخص یا هویت ثابت نیست، بلکه وصفی برای یک سازمان یا کیفیت تجربه است. به همین دلیل، تا حد امکان از تعبیرهایی مانند «سوژه در وضعیت پارانویید» یا «انتقال پارانویید» استفاده شده است.

[2] «موقعیت» در نظریهٔ کلاین مرحله‌ای نیست که برای همیشه پشت سر گذاشته شود؛ شیوه‌ای از سازمان‌یافتن اضطراب و روابط ابژه است که می‌تواند در دوره‌های مختلف زندگی دوباره فعال شود.

[3] «دیگری» در اصطلاح لکان صرفاً فرد مقابل نیست؛ جایگاه زبان، قانون و خطاب است. درمانگر ممکن است در انتقال نمایندهٔ این جایگاه شود، بی‌آنکه شخصاً واجد قدرتی باشد که بیمار به او نسبت می‌دهد.

[4] تعبیر «منشیِ فرد هذیانی» به معنای پذیرش واقعیت بیرونیِ ادعاهای هذیانی نیست. تأکید آن بر شنیدن منطق و صورت‌بندی تجربهٔ سوژه و پرهیز از رقابت بر سر مالکیت حقیقت است.

[5] این مقاله نظری–بالینی است و جایگزین ارزیابی تشخیصی، روان‌پزشکی یا مدیریت خطر در موقعیت‌های حاد نیست.

منابع:

Bion, W. R. (1959). Attacks on linking. International Journal of Psychoanalysis, 40, 308–315.

Freud, S. (1958). Psycho-analytic notes on an autobiographical account of a case of paranoia (dementia paranoides). In J. Strachey (Ed. & Trans.), The standard edition of the complete psychological works of Sigmund Freud (Vol. 12, pp. 3–82). Hogarth Press. (Original work published 1911)

Freud, S. (1958). The dynamics of transference. In J. Strachey (Ed. & Trans.), The standard edition of the complete psychological works of Sigmund Freud (Vol. 12, pp. 97–108). Hogarth Press. (Original work published 1912)

Klein, M. (1975). Notes on some schizoid mechanisms. In Envy and gratitude and other works 1946–1963 (pp. 1–24). Hogarth Press. (Original work published 1946)

Lacan, J. (1993). The seminar of Jacques Lacan: Book III: The psychoses, 1955–1956 (J.-A. Miller, Ed.; R. Grigg, Trans.). Routledge.

Lacan, J. (2006). On a question prior to any possible treatment of psychosis. In Écrits: The first complete edition in English (B. Fink, Trans., pp. 445–488). W. W. Norton. (Original work published 1958)

Robbins, B. D. (2000). Under attack: Devaluation and the challenge of conducting psychotherapy with the borderline patient. Journal of Psychotherapy Practice and Research, 9(4), 209–217.

Rosenfeld, H. (1971). A clinical approach to the psychoanalytic theory of the life and death instincts: An investigation into the aggressive aspects of narcissism. International Journal of Psychoanalysis, 52, 169–178

پیمایش به بالا